نویسنده :
فاطمه صارمی - ساعت ۳:٠٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
وتو آن قاصدکی که در آن بحبوحه ی تار خیال،
تا فراچهره ی صبح... تا سحرگاه امید ؛
می کشاند دل این مرده ی زار...
وتو آن قاصدکی که سحرگاه وصال این دل خسته ی بی رونق را
به سرآغاز نگاهی معصوم، پاک می بازد...
******************************************
و اکنون همانطور که قول داده بودم به درخواست دوستان می پردازم به شرح و تفسیر
:
مخاظب شعر همونطور که تا حدود زیادی روشنه حضرت حجت (عج) هستند که به قاصدک معبر آرزوها تشبیه شدند و تنها امید ما برای رسیدن به سحرگاه...
بحبوحه ی تار خیال ، این آخرالزمان پوچ و لعنتیه که ما با یه قلب مرده گرفتارش شدیم...و تو این همه ظلمت تنها نقطه ی امیدمون سحرگاه وصال مولاست بلکه با جزبه ی نگاهش دوباره زنده بشیم...
نویسنده :
فاطمه صارمی - ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
گویا
این باریکه ی اصیل معنا ؛ تو این سیاهی براق باطل محض ، روشنگر هر رهگذری! نیست...
گویا
برق این باطل بدجوری بی سو می کنه بصیرت چشم ها رو ...اونقدر که می بندن چشماشونو تا نور حق ، شهوت باطل پرستیشونو مانع نشه...
گویا
وقتشه که بفهمیم نگه مون داشتن ...اونم در ازای هیچی!!!
گویا
این شیعه ی مولا شدن نه کار هر بی سر و پاییه...
به چه نظری این محوریت عبد مخلص رب هستی رو بهمون دادن سواله برام؟؟...
شاید ؛ بلکه یه کوچولو یاد بگیریم شکر نعمت رو...