معرفت نور تا عصر ظهور - آنجا که نام مهدی نیست , قرار نه , فرار باید کرد...

آنجا که نام مهدی نیست , قرار نه , فرار باید کرد...

قراره تو این وبلاگ هر کی که اهل دله, هر کی که درک میکنه این درد کهنه ی انتظارو و هر کی که میسوزه به غربت مولاش , سهم داشته باشه و تلنگری باشه واسه ظلمت زده هایی مثل من که تو سیر نزول از تاریخ انسانیتشون گسسته ان و این سایه ی پوچ پر خروش دنیا به بصیرت قلبشون مهر زده طوری که نمی بیند اونچه ولی بر حق خدا می بینه و نمی شنوند آنچه را که او می شنود...

معرفت نور تا عصر ظهور
نویسنده : فاطمه صارمی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

 تفاوت علم و معرفت

امام حسن عسکری7 از پدران بزرگوارشان: نقل کرده‌اند:

"مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً."[1]

کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.

منظور از‌ "لَمْ یَعْرِفْ" کدام نوع شناخت است که به مرگ جاهلیت منجر می‌شود؟ یا نقطه‌ی مقابل آن: چگونه شناختی مرگ در اسلام را به ارمغان می‌آورد؟

اگر ما بخواهیم این حدیث را صوری و ظاهری تعبیر کنیم، هیچ کس به مرگ جاهلیت نمی‌میرد! به خاطر اینکه خیلی راحت می‌توان از نظر ظاهری و شناسنامه‌ای امام را شناخت. اگر منظور از شناخت، شناخت ظاهری امام است که نه آن‌هایی که دل پیامبر را شکستند، نه آن‌هایی که در خانه‌ی عصمت را سوزاندند، نه آن‌هایی که ریسمان بر گردن علی7 انداختند، نه یزیدیان، نه یاران معاویه‌، نه بنی‌عباس و نه بنی‌امیه- لعنةالله‌علیهم‌أجمعین-، هیچ کدام به مرگ جاهلیت نمردند؛ چون امامِ ‌زمانِ خود را می‌شناختند! نمونه‌ی شناخت کاملشان هم روایتی است که با هم خواندیم. پس جریان چیست؟ چگونه باید امام را بشناسیم؟ این شناخت زیبا و نورانی به چه کیفیت است؟ اثرات این شناخت چیست که به دوری از مرگ جاهلیت و رسیدن به مرگ توحیدی منجر می‌شود؟

اصلاً مراد از معرفت چیست؟ آیا منظور از شناخت و معرفت، شناخت علمی و دانستن مشخصات امام‌زمانW است؟ شناخت علمی است؟ یا منظور عرفان است؟



[1]- وسایل‌‌الشیعة، ج16، ص246.


دقت کنید! یکی از بدبختی‌های ما و یکی از اشتباهاتی که متأسفانه شیطان توانسته با تلبیساتش آن را به خوردِ من و شما بدهد، مترادف معرفی کردن دو لفظ "علم" و "عرفان" (دانایی و دارایی) است؛ در حالی که این دو تنها شباهت‌هایی دارند و همین تفکیک آن‌ها را سخت کرده است. زمانی فرد "علم" دارد و دلش به این علم خوش است؛ در صورتی ‌که متوجه نیست آنچه انسان را به وادی‌ توحید، نبوت، معاد و امامت وارد می‌کند، عرفان است؛ نه علم صوری! اگر علم حصولی، ما را در این وادی‌ها وارد می‌کرد، نباید در میان کسانی که اطلاعات خوبی از امام‌زمان دارند، افرادی پیدا می‌شدند که با وجود این علم، مشرک یا کافر هستند[1]. پس باید بین این دو را تفکیک داد و دانست علم مفهومی است و عرفان مفهومی دیگر.

برای فهم معنای معرفت، باید ابتدا ویژگی‌های آن را بدانیم:

"1- معرفت نسبت به چیزی عبارت است از وجدان آن، که یک امر ذهنی و فکری نیست. به عنوان مثال، وقتی ما چیزی را می‌چشیم و شیرینی آن را ادراک می‌کنیم، فهم این شیرینی از طریق تصور آن نیست؛ بلکه وقتی شیرینی را می‌چشیم، به واقعیت آن دسترسی پیدا می‌کنیم، نه اینکه تنها صورت ذهنی آن در ما حاضر شود. ما وجداناً بین چشیدنِ شیرینی و تصور آن تفاوت می‌گذاریم و این حقیقت را تصدیق می‌کنیم که فهم شیرینی، تنها وقتی برایمان حاصل می‌شود که به مرحله‌ی چشیدنِ آن برسیم. پس تصور، فرع بر درک و شناخت است؛ به طوری که اگر راه درک و وجدان چیزی برای کسی بسته شود، امکان تصور صحیح از آن هم برایش وجود ندارد. معرفت وقتی حاصل می‌شود که به خود معلوم دسترسی پیدا کنیم، نه اینکه صرفاً صورت ذهنی آن در ما به وجود آید. به طور کلی حالِ وجدان، غیر از حال فکر کردن است و آنگاه که چیزی را وجدان می‌کنیم، از آن جهت که وجدانش می‌کنیم، فکری درباره‌ی آن نداریم. مثلاً وقتی شیرینی را می‌چشیم، از آن جهت که می‌چشیم نسبت به آن فکری نداریم. البته ممکن است انسان هم شیرینی را بچشد و هم درباره‌ی آن فکر کند، ولی سخن در این است که این دو جهت هیچ‌گاه یکی نمی‌شود. پس می‌توان گفت «لافکری» لازمه‌ی وجدان است و امری اختیاری نیست، بلکه در حال وجدان، بدون اختیارِ شخص، خود به خود حاصل می‌شود.

در ادراکات غیر حسی هم همین طور است. مثلاً «حریت و آزادی» واقعیتی است که همه‌ی انسان‌ها آن را درک می‌کنند و با واقعیت آن به خوبی آشنا هستند. حریت از راه حواس پنج‌گانه قابل ادراک نیست، بلکه تنها وقتی فهمیده می‌شود که وجدان شود و اگر کسی بخواهد با تصورات خود آن را بشناسد، به حقیقت آن نخواهد رسید.

2- معرفت قابل تعریف نیست و هر چه در توضیح و توصیف آن گفته شود از خود آن - که برای ما وجداناً روشن است- واضح‌تر نیست.

3- اصل وجود معرفت در انسان بدیهی است، اما در عین حال نحوه‌ی حصول آن و چگونگی عارف شدن انسان اصلاً قابل تفسیر نیست.

4- معرفت به اختیار و صنع انسان موجود نمی‌شود، بلکه صنع خدای متعال می‌باشد. البته ایجاد مقدمات و اسباب به اختیار انسان است، ولی نتیجه به اختیار خداوند نصیب فرد می‌شود که: "...ذلِکَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللهُ واسِعٌ عَلیمٌ"[2].

با توجه به ویژگی‌های معرفت، به طور کلی می‌توان گفت: علم، همان دانستن است و به هر نوع آگاهی درباره‌ی یک چیز اطلاق می‌شود و نقطه‌ی مقابل آن جهل است که به معنای نادانی می‌باشد. هر اطلاعی هر چند ناقص و اجمالی از یک چیز، شخص را از نادانی مطلق نسبت به آن خارج می‌کند؛ ولی معرفت وقتی بر چیزی اطلاق می‌شود که آگاهی ما درباره‌ی آن دقیق و مشخص باشد و از آن سر در آوریم."[3]

معرفت، شهودی و حقیقتی وجودی است. حقیقتی است که در جان انسان تأثیر می‌گذارد. معرفت، آن علمی است که انسان آن را در وجود به شهود می‌نشیند و وجود انسان، آن را می‌یابد و می‌چشد؛ که به آن "علم حضوری" یا "علم شهودی" می‌گویند.

ما این‌ مطالب را متوجه نمی‌شویم و تصور می‌کنیم همین‌ که به فلان سنن علم پیدا کردیم، مثلاً اصول توحیدی را تعلیم دیدیم، دیگر موحّد شده‌ایم! در صورتی که:

"وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ"[4]

جن و انس را نیافریدم، مگر برای اینکه مرا به یکتایی پرستش کنند.

این آیه را تفسیر کرده‌اند و گفته‌اند: "لِیَعْبُدُونِ أیْ لِیَعْرِفُون". دقت کنید "أی لِیَعْلَمُون" نیست؛ "أی لِیعرفون" است! جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه به عرفان برسند؛ یعنی حقیقت عبودیت را با جانشان بچشند. ولی ما متأسفانه "عبودیت" و "عبادت" را یکی فرض می‌کنیم. تصور می‌کنیم همین که چند رکعت نماز ‌خواندیم، جزء "لِیعبدون" شده‌ایم! در صورتی که هرگز چنین نیست! ما با نمازمان خدا را عبادت کرده‌ایم؛ ولی عبودیت نکرده‌ایم. پس چه زمانی خدا را عبودیت می‌کنیم؟ عبودیت در نماز، زمانی است که نماز در نمازگزار، تأثیر و او را عوض کند. خیلی دقت کنید؛ یعنی عمل و عامل با هم اتحاد پیدا کنند؛ یعنی هر خاصیتی که در ذات نماز است، عین ذات تو بشود. "وَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ"[5]، از آنِ نمازگزاری است که نتوانسته آثار نماز را بگیرد.

فرق عرفان با علم، مثلِ تفاوت عبودیت و عبادت است. وقتی می‌گوییم امام‌زمان را باید بشناسیم، منظور علم حصولی به امام‌‌زمان نیست که این نوع شناخت به تنهایی، صرف نظر از تبعیت، به درد نمی‌خورد. شناخت حقیقی امام یعنی فانی کردن وجود در او.

وقتی امام حسین7 خواست از مکه حرکت کند، فرمود:

"...مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا..."[6]

هر کسی می‌خواهد خون دل خود را در ما نثار کند و برای لقاء خدا آماده است، همراه ما کوچ کند.

خون دل، یعنی "خواست‌هایت"؛ یعنی آنچه که دلت را تشکیل داده؛ یعنی حبّ و بغض‌هایت؛ یعنی تعلقاتت اعم از همسر، بچه، زندگی‌، مال یا جاه؛ یعنی آنچه که اگر پرده‌ها را کنار بزنی، به عنوان قلب یا حبّ و بغضِ قلب جلو می‌آید و آن می‌شوی.

وقتی امام می‌فرماید: "مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ...فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا"؛ یعنی هر کس می‌خواهد تمام تعلقاتش را در ما فانی کند و هر چه غیر ما دارد بریزد، با ما بیاید. در این فرهنگ، منظور از مرگ، رسیدن است؛ نه رفتن! مرگ، مثل گردن‌بندی بر گردن دختران جوان است[7]؛ از این رو گذشتن از تعلقات و رفتن کار ساده‌ای است.

دقت کنید! حضرت فرموده "فینا"؛ نفرموده "فی سبیل الله"! امام با این عبارت لطیف تأکید می‌کنند کسی که می‌خواهد با ما یکی شود، بیاید. این معنی حقیقی عرفان است. عرفان، یعنی به ذائقه‌ی جانت برود! عرفان به امام‌زمان یعنی شناخت اندیشه، صفت و فعل امام زمان و تبعیت از آن‌ها. اما آیا چنین عرفان و معرفتی می‌تواند نسبت به امام غایب وجود داشته باشد؟

عرفان و معرفت به امام‌زمان یعنی ادراک و شهودِ دائمیِ حضورِ او. کسی که به چنین شهودی رسیده باشد، "یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ" است و دیگر امام‌زمانش از او غایب نیست. این شناخت کاری به صورت هم ندارد؛ بلکه به ربط، فنا و حضور مرتبط است.

"ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ أیْ لِیَعْرِفُون"، یعنی انسان موظف است وجودی با زیبایی‌ها متحد شود؛ یعنی باید به توحید برسد و توحید را بچشد؛ یعنی وجودش باید دائم یاد بشود و همیشه با خدا باشد. چنین کسی حقیقت "...نَحْنُ اَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ"[8] را می‌یابد؛ حقیقت "...هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَ ما کُنْتُمْ..."[9] را می‌چشد.

راوی می‌گوید که خدمت حضرت صادق7 رسیدم. دیدم حضرت بسیار منقلب است و اشک می‌ریزد؛ فکر کردم چه اتفاق ناگواری برای جعفر‌بن‌محمد7 افتاده که این‌قدر حالش عجیب است. گفتم که یابن‌رسول‌الله نگرانتان شدم؛ این چه حالیست؟ این چه روزگاری است؟ فرمودند که کتاب جفر را مطالعه می‌کردم، رفتم در عمق درد غربت و غیبت مهدیW؛ رفتم در شناخت، عرفان و شوق به مهدیW[10].

ببینید، شناخت در همه‌ی مراحل یکی نیست. عرفان و شناختی که حضرت صادق7 را به چنان اشک و اندوهی وا می‌دارد، با شناختی که ما به آن می‌رسیم، هرگز یکسان نیست. عرفان در وجود است و مراتب وجود یکسان نیست؛ اما در هر مرتبه‌ای که باشیم، عرفان غیر از علم حصولی و ذهنی است.

پس وقتی می‌گوییم کسی که امام‌زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است، منظور شناخت صوری، ظاهری و رسمی نیست؛ بلکه منظور شناخت وجودی، حضوری و ذوقی است که این نوع شناخت و عرفان، تنها با کتاب خواندن و حدیث حفظ کردن حاصل نمی‌شود؛ بلکه برای به دست آوردن آن، علاوه بر علوم حصولی، باید به تهذیب، تزکیه، مجاهده و تلاش پرداخت.

خلاصه اینکه دقت در مضمون عرفان و "لَم یعرف"، این رمز را به من و شما می‌دهد که منظور از شناخت، شناخت شناسنامه‌ای نیست. دانستن اینکه امام کیست و پدر و مادرش چه کسانی بوده‌اند، کجا به دنیا آمده‌، کجا رفته‌، کجا غایب شده‌ و کجا رؤیت شده‌ است، چهره‌ی مبارکش به چه شکلی است، لازم است؛ اما آن شناختی نیست که از ما خواسته‌اند.

در حقیقت، عرفان، مرتبه‌ی کمال انسانی است. همان حضور، چشیدن، وصل و رسیدن است؛ ولی همان طور که گفتیم این مرتبه‌ی کمال، در همگان یکسان نیست. مراحل و مراتب دارد. شناخت امام در حقیقت، اشراف به منزلت وجودی امام است؛ اشراف به کیفیت وجودی امام است. این اشراف هم اشراف صوری نیست؛ بلکه اشراف وجودی است.

مثلاً کسی که می‌داند سیمی برق دارد، هرگز به آن دست نمی‌زند؛ کسی که می‌داند و می‌شناسد سمّی کشنده است، امکان ندارد آن را بخورد؛ اما کودک با اینکه می‌داند و مادرش به او گفته است فلان چیز خطر دارد، یعنی علم دارد، چون به خطر، شناخت و یقین درونی ندارد، ممکن است سم را بخورد! پس شناخت امام‌زمان در حقیقت قرار گرفتن وجود در جاذبه‌های وجودی امام‌زمان است. دقت کنید که صحبت از وجود، درون و باطن است؛ اعم از فعل، صفت و اندیشه.



[1]- چنان‌که می‌دانیم دشمنان اسلام اطلاعات بسیار دقیقی از امام زمان ما جمع‌آوری کرده‌اند که متأسفانه گاهی علم آن‌ها به حضرت حجت7 از علم ما شیعیان آن حضرت بسیار بیشتر است!

[2]- سوره مائده، آیه 54 : این فضل خداست که به هر کس که خواهد ارزانی دارد، و خداوند بخشاینده و داناست.

[3]- برگرفته از گوهر قدسی معرفت، دکتر سید محمد بنی‌هاشمی، صص17-45.

[4]- سوره‌ ذاریات، آیه‌ 56 .

[5]- سوره‌ ماعون، آیه‌ 4 : پس وای بر آن نمازگزاران.

[6]- لهوف، ص‌61 .

[7]- اشاره به سخنان حضرت در همان خطبه؛ لهوف، صص61-60 : "خُطَّ الْمَوْتُ‏ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاةِ".

[8]- سوره ق، آیه 16 : زیرا از رگ گردنش به او نزدیک‌تریم.

[9]- سوره حدید، آیه 4 : هرجا که باشید، همراه شماست.

[10]- بحارالأنوار، ج51 ، صص219-220: عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ قَالَ‏: دَخَلْتُ أنَا وَ الْمُفَضَّلُ‌بْنُ‌عُمَرَ وَ أبُو بَصِیرٍ وَ أبَانُ‌بْنُ‌تَغْلِبَ عَلَی مَوْلانَا أبِی عَبْدِ اللهِ جَعْفَرِ‌بْنِ‌مُحَمَّدٍ7؛ فَرَأیْنَاهُ جَالِساً عَلَی التُّرَابِ وَ عَلَیْهِ مِسْحٌ خَیْبَرِیٌّ، مُطَوَّقٌ بِلا جَیْبٍ، مُقَصَّرُ الْکُمَّیْنِ؛ وَ هُوَ یَبْکِی بُکَاءَ الْوَالِهِ الثَّکْلَی ذَاتَ الْکَبِدِ الْحَرَّی قَدْ نَالَ الْحُزْنُ مِنْ وَجْنَتَیْهِ وَ شَاعَ التَّغَیُّرُ فِی عَارِضَیْهِ وَ أبْلَی الدُّمُوعُ مَحْجِرَیْهِ وَ هُوَ یَقُولُ: "سَیِّدِی! غَیْبَتُکَ نَفَتْ رُقَادِی وَ ضَیَّقَتْ عَلَیَّ مِهَادِی وَ أسَرَتْ مِنِّی رَاحَةَ فُؤَادِی! سَیِّدِی! غَیْبَتُکَ أوْصَلَتْ مُصَابِی بِفَجَائِعِ الأبَدِ وَ فَقْدُ الْوَاحِدِ بَعْدَ الْوَاحِدِ یُفْنِی الْجَمْعَ وَ الْعَدَدَ؛ فَمَا اُحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقَی مِنْ عَیْنِی وَ أنِینٍ یَفْتُرُ مِنْ صَدْرِی عَنْ دَوَارِجِ الرَّزَایَا وَ سَوَالِفِ الْبَلایَا إِلاّ مُثِّلَ لِعَیْنِی عَنْ عَوَائِرِ أعْظَمِهَا وَ أفْظَعِهَا وَ تَرَاقِی أشَدِّهَا وَ أنْکَرِهَا وَ نَوَائِبَ مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِکَ وَ نَوَازِلَ مَعْجُونَةٍ بِسَخَطِکَ!" قَالَ سَدِیرٌ: فَاسْتَطَارَتْ عُقُولُنَا وَلَهاً وَ تَصَدَّعَتْ قُلُوبُنَا جَزَعاً عَنْ ذَلِکَ الْخَطْبِ الْهَائِلِ وَ الْحَادِثِ الْغَائِلِ؛ وَ ظَنَنَّا أنَّهُ سِمَةٌ لِمَکْرُوهَةٍ قَارِعَةٍ أوْ حَلَّتْ بِهِ مِنَ الدَّهْرِ بَائِقَةٌ؛ فَقُلْنَا: لا أبْکَی اللهُ یَا ابْنَ خَیْرِ الْوَرَی عَیْنَیْکَ! مِنْ أیِّ حَادِثَةٍ تَسْتَنْزِفُ دَمْعَتَکَ وَ تَسْتَمْطِرُ عَبْرَتَکَ وَ أیَّةُ حَالَةٍ حَتَمَتْ عَلَیْکَ هَذَا الْمَأتَمَ؟ قَالَ: فَزَفَرَ الصَّادِقُ7 زَفْرَةً، انْتَفَخَ مِنْهَا جَوْفُهُ وَ اشْتَدَّ مِنْهَا خَوْفُهُ وَ قَالَ‏: "وَیْکُمْ إِنِّی نَظَرْتُ فِی کِتَابِ الْجَفْرِ صَبِیحَةَ هَذَا الْیَوْمِ وَ هُوَ الْکِتَابُ الْمُشْتَمِلُ عَلَی عِلْمِ الْمَنَایَا وَ الْبَلایَا وَ الرَّزَایَا وَ عِلْمِ مَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ؛ الَّذِی خَصَّ اللهُ تَقَدَّسَ اسْمُهُ بِهِ مُحَمَّداً وَ الأئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ وَ تَأمَّلْتُ فِیهِ مَوْلِدَ قَائِمِنَا وَ غِیبَتَهُ وَ إِبْطَاءَهُ وَ طُولَ عُمُرِهِ وَ بَلْوَی الْمُؤْمِنِینَ بِهِ مِنْ بَعْدِهِ فِی ذَلِکَ الزَّمَانِ وَ تَوَلُّدَ الشُّکُوکِ فِی قُلُوبِهِمْ مِنْ طُولِ غَیْبَتِهِ وَ ارْتِدَادَ أکْثَرِهِمْ عَنْ دِینِهِمْ وَ خَلْعَهُمْ رِبْقَةَ الإِسْلامِ مِنْ أعْنَاقِهِمُ الَّتِی قَالَ اللهُ تَقَدَّسَ ذِکْرُهُ "وَ کُلَّ إِنسانٍ ألْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ" یَعْنِی الْوَلایَةَ؛ فَأخَذَتْنِی الرِّقَّةُ وَ اسْتَوْلَتْ عَلَیَّ الأحْزَان"؛ در کمال الدین است که سدیر صیرفی گفت: من و مفضّل بن عمر و ابو بصیر و ابان بن تغلب به حضور امام جعفر صادق7 شرفیاب شدیم. دیدیم حضرت روی زمین نشسته و عبائی بی‏یقه پوشیده، که آستین‌هایش کوتاه بود، و در آن حال مانند پدر فرزند مرده‌ی جگر سوخته گریه می‌کرد و آثار حزن از رخسار مبارکش پیدا بود؛ به طوری که رنگش تغییر کرده بود و در حالی که کاسه چشمش پر از اشک بود، می‌فرمود: "ای آقای من! غیبت تو خواب را از من ربوده و لباس صبر بر تنم تنگ نموده و آرامش جانم را سلب کرده! ای آقای من! غیبت تو مصائب مرا به اندوه ابدی که یکی بعد از دیگری ما را می‌رباید و جمع ما را به هم می‌زند، کشانده است. من با اشک چشم و ناله‏های سینه‏ام که از مصائب و بلاهای گذشته دارم، نمی‏نگرم؛ جز اینکه در نظرم بزرگ‌تر و بدتر از آن‌ها مجسم می‌شود." سدیر می‌گوید: از این مسئله‌ی عظیم و ناله‏های جانگداز هوش از سر ما پرید و دل ما از جا کنده شد و پنداشتیم که مصیبت بزرگی برای حضرت روی داده است. من عرض کردم: ای فرزند بهترین مردم روی زمین! خدا دیدگان شما را نگریاند. برای چه این طور سیلاب اشک از دیدگانت فرو می‌ریزد؟ و چه چیز باعث این مصیبت شده است؟ حضرت آه سختی کشید که از اثر آن شکم مبارکش برآمده و به شدت حالش‏ تغییر کرد؛ آنگاه فرمود: "امروز صبح در کتاب جفر می‌نگریستم. این کتاب مشتمل است بر علم مرگ‌ها و بلاها و مصائب، و علم گذشته و آینده تا روز قیامت که خداوند متعال به محمد و امامان بعد از او ارزانی داشته است. در آن کتاب دیدم که نوشته قائم ما متولد می‌شود و غیبت می‌کند. غیبت او طولانی می‏شود و عمرش به طول می‌انجامد. در آن زمان اهل ایمان امتحان می‌شوند و به واسطه‌ی طول غیبتش شک و تردید در دل آن‌ها پدید می‏آید و بیشتر آن‌ها از دین خود برمی‌گردند و رشته اسلام را از گردن خود بیرون می‏آورند، با اینکه خداوند می‌فرماید: رشته عمل هر کس را به گردن خودش انداخته‏ایم. از مطالعه این‌ها رقت گرفتم و اندوه بر دلم مستولی شد".


 
comment نظرات ()
 
 




Design : LearningBet