در محضر ولی - آنجا که نام مهدی نیست , قرار نه , فرار باید کرد...

آنجا که نام مهدی نیست , قرار نه , فرار باید کرد...

قراره تو این وبلاگ هر کی که اهل دله, هر کی که درک میکنه این درد کهنه ی انتظارو و هر کی که میسوزه به غربت مولاش , سهم داشته باشه و تلنگری باشه واسه ظلمت زده هایی مثل من که تو سیر نزول از تاریخ انسانیتشون گسسته ان و این سایه ی پوچ پر خروش دنیا به بصیرت قلبشون مهر زده طوری که نمی بیند اونچه ولی بر حق خدا می بینه و نمی شنوند آنچه را که او می شنود...

در محضر ولی
نویسنده : فاطمه صارمی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
 

یکی از علماء که آرزوی زیارت حضرت بقیة الله را داشت و از عدم توفیق رنج می برد، مدت ها به ریاضت پرداخت و پیوسته در سعی و کوشش بود، در حوزه علمیه نجف بین طلاب و فضلای آستان حضرت علوی معروف است که هر کس چهل شب چهارشنبه مرتباً و بدون تعطیل توفیق پیدا کند به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را در آنجا بگزارد، تشرف نزد امام زمان(ع) را خواهد یافت و این فیض نصیب وی خواهد گردید. او در این مورد کوشش کرد و اثری از مقصود ندید، سپس به علوم غریبه و اسرار و حروف و اعداد پرداخت و در فکر ریاضت برآمد، چله ها نشست و ریاضت کشید ولی باز هم اثری ندید ولی چون شبها بیدار مانده و در سحر ها ناله ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا کرده و برخی از اوقات برقی برایش نمایان می گشت و بارقه عنایتی بدرقه راه وی می شد و حالت خلسه و جذبه دست می داد، حقایقی را می دید و دقایقی می شنید.

در یکی از حالات به او گفتند: دیدن تو و شرفیابی خدمت امام زمان میسر نخواهد شد مگر آن که به فلان شهر سفر کنی، هر چند این مسافرت مشکل بُوَد.

ولی بعد از چندین روز بدان شهر رسید و در آنجا نیز به ریاضات مشغول گردید و چلّه گرفت، روز سی و هفتم یا سی و هشتم ریاضتش بود که به او گفتند: التن حضرت بقیة الله امام زمان در بازار آهنگران درب دکان پیرمردی قفل ساز نشسته است. هم اکنون برخیز و شرفیابی حاصل کن، او بطوری که در عالم خلسه دیده بود راه طی کرد و بر در دکان پیرمرد رسید و دید حضرت امام عصر(عج) در همان جا نشسته است و با پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبّت آمیزی می گویند.

چون سلام کرد حضرت جواب فرمود و سپس اشاره به سکوت کرد و به وی فهماند که مطلبی است که باید ببینی. او گفت: در این حال پیرزنی را دیدم که ناتوان و قدّ خمیده داشت. عصا زنان با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: آیا ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی از من خریداری کنی به من به سه شاهی پول احتیاج دارم.

پیرمرد قفل ساز، قفل را نگاه گرد و دید قفل سالم و بی عیب است. گفت: ای خواهر، این قفل دو عباسی ارزش دارد، زیرا پول کلید آن بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار را به من بدهید من کلید این قفل را می سازم . ده شاهی قیمت آن خواهد بود.

پیرزن گفت: نه، مرا نیازی نیست، بلکه من به پول آن نیازمندم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، من شما را دعا می کنم. پیرمرد با کمال سادگی گفت:

خواهرم تو مسلمان هستی و من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقّ کسی را تضییع کنم، این قفل هم اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی منفعت بردن بی انصافی است.

اگر بخواهی بفروشی من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی آن دو عباسی است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک شاهی ارزان می خرم.

شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود که من خودم می گویم، هیچ کس به این مبلغ راضی نشد، من التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.

پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید، چون پیرزن بازگشت، امام(عج) به من فرمود: آقای عزیز دیدی؟!! این طور باشید و این گونه بشنوید با ما به سراغ شما بیائیم، چلّه نشستن لازم نیست، به جَفر متوسّل شدن سودی ندارد، ریاضت و سفرهای دور و دراز رفتن احتیاجی ندارد، عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم، از همه این شهر من ای پیرمرد خدایی را انتخاب کرده ام، زیرا این پیرمرد دین دارد و خدا را می شناسد این هم امتحانی که داد.

از اوّل بازار این پیرزن را چون محتاج دیدند، همه در کقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتّی سه شاهی هم خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید، هفته ای بر او نمی گذرد مگر من به سراغ او می آیم و از او احوال می پرسم.

 


 
comment نظرات ()
 
 




Design : LearningBet