معرفت نورتا عصر ظهور - آنجا که نام مهدی نیست , قرار نه , فرار باید کرد...

آنجا که نام مهدی نیست , قرار نه , فرار باید کرد...

قراره تو این وبلاگ هر کی که اهل دله, هر کی که درک میکنه این درد کهنه ی انتظارو و هر کی که میسوزه به غربت مولاش , سهم داشته باشه و تلنگری باشه واسه ظلمت زده هایی مثل من که تو سیر نزول از تاریخ انسانیتشون گسسته ان و این سایه ی پوچ پر خروش دنیا به بصیرت قلبشون مهر زده طوری که نمی بیند اونچه ولی بر حق خدا می بینه و نمی شنوند آنچه را که او می شنود...

معرفت نورتا عصر ظهور
نویسنده : فاطمه صارمی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

برهان علت غایی

می‌دانیم رتبه‌ی وجودی حیوان، گیاه و تمام موجودات از انسان پایین‌تر است؛ یعنی پرتقال، گوسفند، مرغ و...، همه برای رسیدن به کمال نوعی خود، باید فدای منِ انسان شوند. آیا این سخن به این معناست که آن‌ها نباید به کمال برسند؟! مگر خدا همه چیز را برای کمال نیافریده؟! بله؛ ولی کمالشان مساوی فدا شدن برای منِ انسان است. چون من برای آن‌ها ممکن اشرفم، آن‌ها اگر بخواهند وجود برتر را بگیرند و از آن ملتذ شوند، باید در من فانی شوند؛ تا به عنوان مثال به رتبه‌ی بالاتری در سمیعیت و بصیریت برسند.‌

فرض کنید دیدن، شنیدن و ادراک کردن، برای پرتقال کمال است. آیا پرتقال به خودی خود می‌تواند ببیند یا بشنود؟! آیا پرتقال نباید به کمال برسد؟! آیا خدا آن را عبث آفریده؟! هرگز؛ خدا پرتقال را آفریده تا به کمال برسد، پس می‌رسد. اما چگونه؟! آیا خودش می‌تواند صاحب دو چشم و دو گوش شود تا ببیند و بشنود؟! این که می‌شود طفره! پس چگونه ببیند، بشنود و به ادراک برسد؟! باید فدای انسان شود و همین برایش کمال، تنعّم، قرب و لذّت است.

به فرض مثال منِ انسان پرتقال را می‌خورم و آن را بینا و شنوا می‌کنم. اما وای به روزی که بینایی و شنوایی‌اش را در دیدن و شنیدنِ آنچه نباید، به کار گیرم! او به کمالش رسیده و دیگر مؤاخذه نمی‌شود. این من هستم که فردا مؤاخذه می‌شوم و پرتقال هم از من شکایت می‌کند.

 

 

 


پس حیوان و نبات و خاک، هر کدام فدای من شدند و به کمال رسیدند؛ اما من چه؟! من باید به کجا برسم؟ من نسبت به آن‌ها اشرفم؛ ولی اشرف خودم کیست که فدایش شوم و به کمالم برسم؟ موجود اشرف من که باید همّ و غمم رسیدن به او باشد، امام زمانمW است؛ به همین دلیل خداوند در حدیث قدسی فرموده است: "عبدی، خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی"‏[1]. همه چیز برای ما خلق شده و ما برای خدا خلق شده‌ایم؛ ولی برای رسیدن به خدا، باید برای ممکن اشرفمان فدا شویم.

چرا من فدای پرتقال، سیب، گچ، سنگ، آهن، کاغذ‌های سبز و بنفش، فلزهای زرد و سفید و... می‌شوم و می‌پندارم کمال من به حساب‌های بانکی‌ام، شکل و دکوراسیون خانه‌ام، خوردنی‌ها و پوشیدنی‌هایم است؟! متأسفانه زندگی‌ ما همین‌ها شده است. از بس فدای چیزهای متفرقه شده‌ایم، یادمان رفته فداییِ امام هستیم! اما عقلمان چه می‌گوید؟! اگر آزادش بگذاریم، اگر آن را از قیدهایی که به دورش پیچیده‌ایم رها کنیم، می‌گوید: پرتقال نمی‌تواند برای ما کمال باشد، چون در اصلِ وجود، کمالی به ما نمی‌دهد؛ تازه قدری هم سنگینمان می‌کند که باید از ثقل آن سبک شویم!

اینجاست که به برهان علت غایی می‌رسیم. عقل می‌گوید من همان گونه که در مراحل خلقت، مبدائی دارم که از آن آمده‌ام، در مسیر حرکت هم باید مرجع و مقصدی داشته باشم که با فدا شدن در آن به کمالم برسم؛ این مقصد، همان علت غایی است که در حقیقت، وجود برتر و خودِ بالاتر من است.

در حقیقت، وجود ما به طور طبیعی نیاز به غایت را در خود می‌یابد؛ از این رو مدام دنبالش می‌گردد. عده‌ای از ما فکر می‌کنیم، علت غایی‌مان ازدواج و داشتن همسر است؛ بعضی می‌گوییم که باید دانشگاه برویم و دکتر و مهندس شویم تا به کمال نوعی خود برسیم؛ عده‌ای دنبال این هستیم که زندگی‌مان را بفروشیم و هر طور شده، به خارج برویم و غربی شویم، چون این را برای خود علت غایی می‌بینیم! جوانان می‌پندارند کمالشان در این است که ظاهر زیبای خود را با لباس‌های قشنگ و زیورآلات آشکار کنند و دیگران را به تحسین وادارند! عده‌ای دیگر فکر می‌کنند اگر خانه‌ی خوب چند خوابه با همه‌ی امکانات، با دکوراسیون طبق ژورنال‌های خارجی و ماشین در پارکینگ داشته باشند، به آرامش می‌رسند؛ یعنی این‌ها را علت غایی خود می‌گیرند. غافل از اینکه علت غایی همیشه فدایی می‌خواهد و اصلاً نمی‌شود بدون فدا شدن به آن رسید؛ از این رو فدایش می‌شوند! یعنی عمر، انرژی، فکر، خواب و بیداری‌شان را صرف آن می‌کنند. البته همه‌ی این از خود گذشتگی‌ها هم به خاطر این است که رسیدن به علت غایی شوق دارد! اصلاً عشق به علت غایی است که خواه‌ناخواه در وجود انسان شوق ایجاد می‌کند. این می‌شود که صبح تا شب می‌دوند که به آنچه فکر می‌کنند علت غایی‌شان است، برسند. مثلاً عمرشان را در تکالب می‌گذرانند تا خانه و دکوراسیونشان آماده شود؛ اما همین که چند روزی به خوشی آن مشغول می‌شوند، می‌بینند آن علت غایی نبوده و گویی هر چه صرف کرده بودند، از دست داده‌اند؛ چرا که احساس آرامش و لذت نمی‌کنند و ارضاء نشده‌اند.

آیا علت غایی ما همین‌ها نیست؟! در این سال‌ها که عمر کرده‌ایم، فدایی چه چیزهایی شده‌ایم؟! همین الآن هم داریم فدایی همین افکارمان می‌شویم؛ چون این‌ها را علت غایی خود گرفته‌ایم!

عزیزان، این اصل را بدانید که اصلاً نمی‌‌شود بدون علت غایی بود. حتی یک دانه و ذره هم علت غایی دارد و به دنبالش می‌رود تا به آن برسد و عشق درونی‌اش ایجاب می‌کند فشارهای زیر زمین، درخت شدن، شاخه و برگ دادن و... را تحمل کند، تا به علت غایی مورد نظرش برسد. در حقیقت شوق رفتن به سوی این مقصد است که او را حرکت می‌دهد.



[1]- جواهرالسنیة، کلیات حدیث قدسی، ص710.


 
comment نظرات ()
 
 




Design : LearningBet